نمایش تبلیغ
 
ایجاد وبلاگ
 
مدیریت وبلاگ
 
وبلاگی دیگر
 

انتقال

منتقل شدم اینجا :

http://duzakh.blogspot.com

نمی دونم باید به این مسوولین بی کفایت پرشین بلاگ چی بگم‌؟؟؟؟

یا علی مدد است .

منتظرتونم .

نوشته : در ساعت <#time#>روزشنبه، 30 تیر، 1386


دروازه ها و باد

 

پروانه ها

در پرنیان شبی خفته اند و باد

رمزی ست ملتهب

در آستانه ی دروازه ی مسین

خاموش می شوی

تا راز این سخن سرد و خون چکان

با تو

    در پشت آن سیاهی دروازه ی دروغ

                                              مدفون شود

تا هیچ رمز و قصه ی ناگفته ای تو را

در دفتر زمانه و دوران نمانده ناماند ...

***

احساس کن

تو در سراب

جایی میان هیچی و پوچی نشسته ای

یک آشنا

با تو

از روزگار

       سخنی تازه می کند

آنروز

دروازه ی مسین

رمزی ست ملتهب

از گفته های دروغ و سیاه تو ...

دروازه ها  و باد

پروانه ها و پرنیان شب خسته ی سکوت،

...

دروازه را ببند...

 

                                                           26/ اردیبهشت /1386   

                                                       11:10'

 

نوشته : در ساعت <#time#>روزدوشنبه، 18 تیر، 1386


یه شب، یه قبرستون

      شبا که قدم می زنی ، تازه می فهمی که این آدما چقدر الکی شلوغن... تو خیابونای ساکت و بی عابر راحت تر می شه آدرس رو پیدا کرد و رسید به اونجایی که تو هیچ نقشه ای نشونی ازش نیست ... خیابونای ساکت عین دل پاک یه دیوونه هنوز بوی جنون دارن، و جنون بوی خوبیه که بوی خون نمی ده و امشب تازه شروع گشت و گذار من بود تو اولین کوچه ای که نشونی ازش تو      نقشه های این آدمای شلوغ نیست ، تا شبای بعد آدرس نداشته م رو پیدا کنم ...

نصفه های یک شب از خردادماه تو یه قبرستون متروک ...

نوشته : در ساعت <#time#>روزپنجشنبه، 31 خرداد، 1386


یکی از دوستا برام قصه ی زندگیشو گفت و منو یاد یه قسمت از نوشته های مارسل پروست انداخت :

« زندگی مان را چون خانه ای برای کسی می سازیم ، و هنگامی که می توانیم او را سرانجام در آن جای دهیم نمی آید ،سپس برایمان می میرد و خود زندای جایی می شویم که تنها برای او بود .» (۱)

-----------------------------------------------

(۱) در سایه دوشیزگان شکوفا ( از مجموعه ی ۷ جلدی در جستجوی زمان از دست رفته )‌- نوشته ی مارسل پروست - صفحه ی ۲۶۹

نوشته : در ساعت <#time#>روزشنبه، 5 خرداد، 1386


مادر برزگ

مادر بزرگ حالش خوش نيست ، حال ما هم كه از اولش خوش نبود كه حالا باشه يا نباشه ....

اينروزا شدم عين آدماي الكي خندون كه نمي دونن اميد داشته باشن يا مثل هميشه نا اميد و مرثيه خون وطن مرده ي خويش ... اما به هر حال اميدوارم به اوني كه اون بالاست و بالاست و خيلي بالا ... و اميدوارم به اين پايين و مادربزرگي كه بزرگه و بزرگه و خيلي بزرگ ...

... سلانه ي استاد (۱) رو كه گوش مي دم انگار رو ابرا دارم راه مي رم و يكي برام اذون بي وقت مي خونه و نماز بي وقتم كه عالمي داره و قبله هم گو هر سو كه خواهد باش...تو گوشم اين صداست و مي نويسم هرچي كه اين دل هميشه تنگ با پت پت شمع هميشه رنجورش زمزمه مي كنه ...

مي دونم كه اينجا خدا هست و هست و خيلي هست و مي دونم كه  « همچنان آینده ای هم هست، خواهد بود » ...

------------------------------------------------------------------------

(۱) استاد حسين عليزاده.

نوشته : در ساعت <#time#>روزشنبه، 22 اردیبهشت، 1386


برای اعتراف به کلیسا می روم

رو در روی علف های روییده بر دیوار کهنه می ایستم

و همه گناهان خود را یکجا اعتراف می کنم

بخشیده خواهم شد به یقین

علف ها بی واسطه با خدا سخن می گویند .

                                                « حسین پناهی »

نوشته : در ساعت <#time#>روزسه‌شنبه، 4 اردیبهشت، 1386


حرمت نگهدار دلم گلم

كاین اشک ها خونبهای عمر رفته من است

     سه روز می شه که تنهام، تنهایی سه روزه یا سه ماهه شاید برای من هیچ فرقی نکنه که سه روز اول مهمترین دقایق برای فکر کردن به اون چیزی ست که تو باقی دقایق باید بهش فکر کنی !

       نمی دونم، ولی دقایق سخت تر از اون چیزی که فکر می کنم و می کردم سپری می شن و سایه ای هم نیست که شرح این زندگی رو مثل شیره ی انگور تو حلقومش بچکونم...

    سال ها فکر کردم و فکر کردم و فکر کردم و حالا به این نتیجه رسیدم که چقدر این فکرکردنای من بی نتیجه بوده و فکر نکردنام بی ثمر ...

حالا اگه بعد از این همه سال تازه اول راه هم که باشم دیگه خدا می دونه با این همه فکر بی مصرف و بار بی خودی سنگین، کی به آخرش می رسم .

آخر هر قصدی به مقصود ِ دیگه ، مگه نیست ؟ و اینکه این مقصود چیه، مهمترین سوال زندگی منه ، و اینکه چرا عده ای به دلیل هزار و یک مشکل نمی تونن به این مقصود حتی فکر هم بکنن ، مهمترین سوال من از خداست و ...

و اینکه ...

و اینکه ...

***

سه روز می شه که تنهام ، و حتی سایه ای هم نیست که شرح این زندگی رو مثل شیره ی انگور تو حلقومش بچکونم ...

نوشته : در ساعت <#time#>روزپنجشنبه، 16 فروردین، 1386


« این دشت مرده است »

پرواز می کنی
تا نا کجای فصل بدی در مدار پوچ
اینجاست مقصدت؟
یا منتهای شب دیگری که من
در سالهای پیش
با هیچ بار و توشه ی راهی رسیدمش
یا هر کجای عالم پستی که در زمین
پهن است بی ستون
یا در سیاهی گنگی چو هیچ جای؟
فرقی نمی کند
در این زمین سیاهی که در دلش
خون دل هزار مادر و اشک هزار چشم
در سوگ و داغ دلیران بی نصیب
انباشته ست و نشانی ز مرد نیست
دیگر برای تو ایجا و هیچ جای
یا قله ای میان مه و دود و درد و  آه
یا تخت پادشهی جنسش از طلا
یا هرکجا که تو گویی
چه فرق خواهد کرد ؟
این دشت مرده است
- احیای دشت سیاه زمان
دروغ ؟

نوشته : در ساعت <#time#>روزسه‌شنبه، 8 اسفند، 1385


پدر بزگ *

چی بگم

پدر بزرگ رو تو سرد خونه و غسالخونه خودم اینور اونور کردم ... دیدمش، 190 سانت قد روی زمین سردی دراز کشیده بود که هیچ حسی نسبت بهش نداشت و وقتی من از شدت سرما دستام رو بهم می مالیدم ، اون با آرامش خاصی از زیر چشمای بسته ش شاید به من نگاه می کرد که نوه ی دیوونه ش حالا بالای سرش ایستاده و داره به این فکر می کنه که کی و کجا دوباره می تونه صدای پدر بزرگ رو بشنوه و ...

این خاک بوی خوبی نمی ده ، چطور پدر بزرگ رو بهش بسپرم ، کی بهم ضمانت می ده که اذیتش نمی کنن ، کی می گه که پدر بزرگ اونجا راحت ِ و ما رو می بینه ... چه جوری می شه این کارو کرد ؟

خدایا می گن پدر بزرگ میاد پیش تو ... خدایا اونجا که تویی کجاست ؟ پدر برگ کجا اومده ؟ دلم براش تنگ شده ، کاش بود و می دیدمش ... کاش ...

...

چی بگم آخه که هنوز باور نمی کنم ...

...

ندانستم

نمی دانم چه حالی بود

پس از یک عمر قهر و اختیار کفر؛

- چه گویم ، آه -

نشستم عاجز و بی اختیار ، آنگاه

به ایمانی شگفت آور

بسی پیغام ها سوگند ها دادم

خدا را ، با شکسته تر دل و با خسته تر خاطر

- و در من باوری بی شک و از من سخت ناباور -

نهادم دست های خویش چون زنهاریان بر سر

که زنهار ، ای خدا، ای داور، ای دادار،

مبادا راست باشد این خبر ، زنهار!

تو آخر وحشت و اندوه را نشناختی هرگز .

و نفشرده ست هرگز پنجه ی بغضی گلویت را .

نمی دانی چه چنگی در جگر می افکند این درد .

ترا، هم با تو سوگند ، آی !

مکن ، مپسند این، مگذار

خداوندا ، خداوندا ، پس از هرگز،

پس از هرگز همین یک آرزو،  یک خواست

همین یک بار

ببین ، غمگین دلم با وحشت و با درد می گرید .

خداوندا به حق هرچه مردانند

ببین ، یک مرد می گرید ...

چه بی رحمند صیادان مرگ ، ای داد!

و فریادا ، چه بیهوده ست این فریاد .

...

-----------------------------------------------------------------

* اگه این متن رو دیر نوشتم برای این بود که برادرم خبر نداشت ، چون نبود و از ترس اینکه به وبلاگ سر بزنه و متوجه بشه گذاشتم برای بعد مطلع شدن مسعود ... چهار روز دیر کردم ... 

نوشته : در ساعت <#time#>روزدوشنبه، 16 بهمن، 1385


« کاترین مرد »

تمام شد

تمام می شود

« ... فقط حقه بازی کثیفی ست . »  [1]

چه فرقی می کند

زیر بارن هیچ چیز قشنگی وجود ندارد

زیر باران

باید ...

باید ...

باید مُرد .

--------------------------------------------------------------------------------------

[1]  وداع با اسلحه ( ارنست همينگ وي ) / بخشی از آخرین جمله ی « کاترین » به « هنری  »  قبل از مرگ / ص 467 / انتشارات سکه سال 1344 / ...

 

 

 

نوشته : در ساعت <#time#>روزشنبه، 30 دی، 1385


بازیِ شب یلدا !

      چند وقتی از شب یلدا گذشته ولی بازی شب یلدا، از شب یلدا شروع می شه تا شب یلدای سال بعد ( این قانون تازه نوشته شده ، تعجب نکنید )  ...

اما چی شد که این هیچ آقا ( یعنی من ِ کمترین ) تصمیم گرفتم تو این بازی شرکت کنم و شگفتا که با کوله بار خالی، حاصل این سالهای به اصطلاح ِ نادرست « زندگانی»  و به عبارت درست « زنده مانی » ،  جرأت کردم که یا علی بگم ...

      داستان از این قرار ِ که عزیز بزرگوارم ، مهربان ، سمیرا خانم فراهانی ، که وصفشون کار من و امثال من نیست از من دعوت کردن که در این بازی شرکت کنم . و حرف بزرگان رو هم که به هیچ وجه نمی شه رد کرد ، اونم همچین دعوت جالب و تازه ای ...

     داشتم فکر می کردم چی بنویسم که مثل همیشه یاد استادِ غایبِ همیشه حاضرم یعنی « مهدی اخوان ثالث ( م.امید ) » افتادم . و بخشی از نامه ای  که برای آقای سیروس طاهباز نوشته بودن به خاطرم اومد :

      « ... من اصلاً سرگذشت و شرح حال ندارم . حتی همین اسم و شناسنامه هم زیادی است . من نه خانواده ی چنین و چنانی و حسب و نسب فلان و بهمان دارم ، نه ماجراهای عجیب و غریب و شنیدنی بر من گذشته ، نه سفرنامه به دیارهای دور و نزدیک دست دارم ، نه تحصیلات منظم یا غیر منظم در دانشگاه های داخل و خارج داشته ام ، نه اقدامات و فعالیت های درخشان و پرتاب و تب داشته ام و نه هیچ و هیچ و هیچ . به جای تمام این حرف ها و ستودن های خالی بگذار در دائرۀ المعارف روزگار ما بنویسند :

هیچ پسر هیچ که هیچ جا نرفت و هیچ کاری هم نکرد و هرچه هم بر سرش کوبیدند هیچ نگفت . هیچ درسی نخواند ، هیچ دوستی نگرفت ، و خلاصه هیچستان محض . حالا خوب شد ؟ »

     اما قواعد بازی رو فقط استاد اخوان می تونه نقض کنه ، پس من به رعایت اصول بازی پیش می رم و هیچستان محض خودم رو که همون خندستان [1]باشه رو یه جورایی توضیح می دم که نمی دونم چی بوده و چی هست و چی خواهد بود :

1 – تنها

2 – تنها

3 – تنها

4 – من یقین دارم که در رگ ها ی من خون رسولی یا امامی نیست

نیز خون هیچ خان و پادشاهی نیست .

وین ندیم ژنده پیرم دوش با من گفت

کاندرین بی فخر بودن ها گناهی نیست .

5 – پس گناهکار نیستم .....

...........................................

 

1! -  « عمران- نقشه بردای » می خونم (به قول کسایی که از نقشه بردای اطلاعات درستی ندارن ) ... « ژئوماتیک » می خونم ( به قول کسایی که می دونن رشته ی نقشه برداری  چیه و فقط نقشه برداری نیست)...

2 ! – … پر از شر و شور بودم و تحمل 9 ساعت کلاس در روز رو نداشتم و هیشه مثل یه دانش آموز ِغیر نمونه چوب از دستِ مدیر مدرسه ی نمونه ی مثلاً دولتی می خوردم . دو بار برای حمل عکس جناب داریوش که دیگه اصلاً گوش نمی دم ، انگ طاغوتی بودن خوردم!!!!! و مدیر مدرسه به مدت یک هفته من رو تو غذاخوری مدرسه  جهت درس عبرتی شدن برای دیگران زندانی کرده بود که منم عین یک هفته رو فارق از« قیل و قال مدرسه » که « باری دلم ازش گرفت » بودم و  ... و ... و ...

 

3 ! – دیگه شر و شوری ندارم ...

 

4 ! -  دوره ی دبیرستان بازم پر از شیطنت ...

 

5 ! – حالا « هیچم و چیزی کم  » ...

 

6 ! – دوره ی دانشگاه ( که هنوزم ادامه داره ) تنها کاری که نکردم و نمی کنم ، درس خوندن بوده و هست ، دو سه تا نشریه داشتم که هیچ موقع هیچ کس جرأت نکرد بامن تو انتشار این نشریه ها همکاری کنه :

 

مهمترینش نشریه ای بود که پیرامون افکار و اندیشه های دکتر عبدالکریم سروش منتشر می شد ،  از اخلاق شروع شد و به سکولاریسم رسید ، با سردبیری و مدیر مسوولی و صاحب امتیازی و صفحه آرایی خودم ( همون هیچ آقایی که گفتم ) ... ولی در همون آخرین شماره بنا به دلایل غیر قابل ذکر تمام این مسوولیت ها ... ( بگذریم از شرح وقایع  که شاید مادر- که به بهشت نمی رم اگه اونجا نباشه -  یه روزی گذرش به اینجا بیفته و ... )

7 ! – گاهی اوقات خطی می نویسم که چندبارش رو موقع امتحان انجمن خوشنویسان ایران نوشتم که بنا به دلایل نا معلوم در این امتحان ها قبول شدم و الان مثلاً درجه ی ممتاز دارم که تا حالا به درد هیچ کسی جز تنهایی همین هیچ آقا نخورده ...

8 !- عاشق سباه مشقم ... و به قول استاد یدا... کابلی خوانساری ، سفر به دنیای سیاه مشق زیباترین و شگفت انگیزترین سفریه که تو عمرم رفتم .... مخصوصاً اگه اون سیاه مشق برای قرن سیزده قمری باشه ( سفر در زمان ) و حاصل قلم جادویی استاد میرزا غلام رضا اصفهانی یا میر حسین یا محمدرضای کلهر یا ... و یا استاد کرمعلی شیرازی که معروف شده به میرزا غلام رضای عصر ...  ولی تمام دنیای من خط « شکسته نستعلیق ِ » و استاد درویش طالقانی ، استاد گلستانه ، استاد کابلی و استاد محمد حیدری و ...  

9 ! – عاشق موسیقی سنتی ام،  یابه عبارت درست تر « موسیقی دستگاهی » خودمون ، از 24 ساعت که فقط 6 ساعتش رو می خوابم ، بیشتر اوقات 10 ساعت موسیقی گوش می دم ، مخصوصاً استاد محمدرضا شجریان ... با صدای تار استاد جلیل شهناز عشقبازی می کنم و با صدای تارو سه تار و تنبور و دیوان و … استاد حسین علیزاده مشق نام لیلی و با صدای سه تار و تار استاد محمدرضا لطفی دیوونه می شم ... و با صدای .... و .... ( ادامه بدید تا تمام اساتید موسیقی ایران تموم بشن ) ....

         هفت هشت سالی هست که می خوام برم کلاس تار ، ولی به دلایلی که گفتن نگید ، نتونستم و من هم به دلایل که نگم بهتره ، چند وقتیه مشغول ساخت سه تار هستم !! ( همین جا بگم که عاشق چوب هم هستم ، به طرز وحشتناک ) ... به کار با چوب خیلی علاقه مندم ... و شاید به همین زودی ها ساخت تار هم شروع کنم ( اونم فقط از روی الگوی استاد یحیی ... اگه یه تار ساز اینو بخونه ،  چی می گه ؟؟؟ ... ) ...

10 ! – دیوونه ی کتابم و هرچی دارم خرج  دو معشوقم یعنی کتاب و نوار می کنم... ولی تو این کار خیلی کُندم ... یعنی شاید کتابی که بشه یک شبه خوند رو یک ماه کش می دم ... استادی داشتیم که می گفت کتاب خوندنی که شامل حاشیه نویسی نباشه و نکته برداری از ش صورت نگیره به درد لای جرز هم نمی خوره ... شاید از اون روز ِ که انقدر کند کتاب می خونم و ... به هر حال کتاب نخونده زیاد هست ...  

11 ! – دارم به این نتیجه می رسم که تنهایی بهترین چیزهاست ( چه ربطی داشت ) ...  

12 ! – یادم رفت بگم که « زندگی پر از اخوان ثالث من »  منهای « زندگی بدون اخوان ثالث من » بابر است با « زندگی پر از اخوان ثالث من » ( 1 = 0 – 1 )  

13 ! – خیلی شلخته ام ( نه در همه کار ) ، اتاقم به قول مامان مثل بازار شام می مونه ، معمولاً هفت هشتا کتاب که خیلی اوقات به هم ربط هم ندارن رو زمین ولوست و قلم ها و مرکب و کاغذا هم هر کدوم یه گوشه از اتاق پخشن ، روی میز معمولا سه چار تا کتاب از اخوان هست و نوارا هم بیشتر اوقات بخشن جلوی ضبط و ... البته شلختگی من مربوط به برنامه ریزیم هم می شه که همیشه از برنامه های ریخته شده ( بوسیله ی خودم ) عقبم ... حواس پرتم و ...  

14 ! – تا یادم نرفته بگم که شنونده ی پر و پا قرص برنامه ی شبستانه هستم ( رادیو فرهنگ از ساعت 12 شب تا 2 صبح ) پیشنهاد می کنم این برنامه رو برای یک بار هم شده گوش بدید – البته اگه گوش ندادید- …  

15 ! - . نهایتا اینکه :

« ...

زندگی گاهی

 از درستِ مومیایی ، با شکستن می دهد پیغام .

همچو یادایادهایی ، کزچه شاداشاد

- کس نمی داند -

با فراموش ِ چه اندوهان رسد ، همگام .

من پَرِ طاووس را هم دیده ام ، گیرم صدایش زشت چون پایش

من نه خوشبینم، نه بدبینم

من شد و هست و شود بینم.

عشق را عاشق شناسد ، زندگی را من.

من که عمری دید ه ام پایین و بالایش .

که تفو بر صورتش ، لعنت به معنایش ! 

 

دیده ای بسیار و می بینی

می وزد بادی ، پری را می بَرَد با خویش .

از کجا؟ از کیست؟

هرگز این پرسیده ای از باد ؟

به کجا ؟ وانگه چرا ؟ زین کار مقصد چیست ؟

خواه غمگین باش ، خواهی شاد

باد بسیار است و پر بسیار ، یعنی این عبث جاری ست . 

 

آه! باری بس کنم دیگر

هرچه خواهی کن ، تو خود دانی

گر عبث، یا هر چه باشد چند و چون

                             ] این است و جز این نیست .

مرگ گوید : هوم ! چه بیهوده !

زندگی می گوید : امّا باز باید زیست .

                             ] باید زیست .

                                      ] باید زیست !... » [2]

.....................................................

و به قول استاد میرزا غلام رضا اصفهانی :

یا علی مدد است ...

...............................

« هیچم و چیزی کم  » 

*

*

*

     درمورد معرفی این بازی به دیگران باید بگم که فعلاً نمی تونم ....

دوستان دنیای حقیقی من هیچ ربطی به این دنیای مجازی ندارن ، چون یا دارن با صدای نی، ناله ی فرهاد سر می دن و از جدایی ها شکایت می کنن یا انقدر دلشون خوشه که هیچ نیازی به این دنیا احساس نمی کنن و سرشون با چیزای دیگه گرمه ...

    و دوستایی که تو این مجازستان دارم معمولاً وبلاگشون از یه الگوی خاص تبعیت می کنه که احتمال می دم دوست نداشته باشن به این الگوی خاص دست بزنن . ولی بهشون می گم اگه دوست داشتن بعداً اسمشون رو اینجا میارم !!!

------------------------------------------------------------------------------------------------

1 – « خندستان » : بیابانی میان هیچ و پوچ ...

2 -  استاد اخوان ثالث / « گاهی اندیشم که شاید سنگ حق دارد ...» از دفتر « زندگی می گوید اما باز باید زیست ... »

 

 

نوشته : در ساعت <#time#>روزپنجشنبه، 21 دی، 1385


« برای خدا »

خشکیده شد

رودِ روان، به جانب بی مقصد زمان

اینجا

زمین و زمان را جداست شرح

رود از زمین و مکانش جدا ،

- « زمان چه طور »

بگذر ...

***

این شرح من برای تو پایان ماجراست

- خشکیده خون سیه بر سپیدی کاغذ -

این آخرین پیام من است از زمین به تو ...

.

.

.

 ----------------------------------------

http://akhavan.blogfa.com/

 

 

نوشته : در ساعت <#time#>روزسه‌شنبه، 5 دی، 1385


...

از این به بعد دیگه نمی خوام درباره ی شعر یا هرچیز دیگه ای که می نویسم، توضیحی بدم ... اصلاً چه معنی داره که آدم راجع به چارکلام اراجیفی که به هم می بافه و راهی این فضای مفت اینترنتی می کنه، توضیح هم بده ... به هر حال از این به بعد بدون وسواس و هیچ دلهره ای هرچی تو دفترام هست رو می نویسم، و اینجوری شاید خیلی زود به زود هم آپ کنم ( چه بد ) ... دفترم رو باز می کنم و می نویسم ، اگه خیلی بد شد، دیگه دست من نیست :

...

من تمامِ قصه هایِ ریز و درشت آدم ها را خوانده ام

یا نه

    می خواهم بخوانم

نمی دانم

امّا اینجا

آدم ها

همه پُر از قصه اند 

و قصه های هزار و یک شب

تنها داستان یک شبِ همسایه ی ماست.

اینجا

نمی دانم

شاید

نه

ولی

حتماً این طور است که

مردم

با قصه و حکایت و تاریخ

شکمشان را سیر می کنند

و با تف و لعنتِ فلان کس و ناکس

آخرتشان را می خرند...

و اینجا

مردم

 گرسنه به خواب می روند

            « با درونی مالامال از نور معرفت »

اینجا

همه معروف و عارفند

و صبح ها

زیر تابوت کودکانشان

ورزش صبحگاهی می کنند

و ...

اینجا

اینجاست دیگر

و قصه ها

همه تکراری اند ...

درختِ سهراب هم که ...

.

.

.

جوجه نور هم کلاغ برده است ...

بدرود ...

نوشته : در ساعت <#time#>روزشنبه، 4 آذر، 1385


با من بگو، خدای تو ای آسمان کجاست ؟

چند روز پیش (یعنی چند هفته پیش که قرار بود آپ کنم و نشد ) روزی که بارون شدیدی هم می یومد  یه صحنه ای دیدم که ...

نمی دونم چی شد که نشستم رو جدول کنار خیابون و روی فال حافظی که چند قدم عقب تر از یه پیر مرد خریده بودم ، شروع کردم به نوشتن ...

گاهی اوقات دل آدم بدجور می گیره ، چون توی اون اوقات فقط یک چیز به یاد آدم میاد اونم اینکه :

« دلم می سوزد و کاری زدستم بر نمی آید ... » 1

بگذریم ، نشستم و نوشتم :

 

فقر

باران بی امان

 باران بی امان

باران ضجه هایِ دلِ کودکان شهر.

اینجا هزار « دختر ده ساله »2 مادرند

 با کودکان ذبح شده در مدار رشد.

اینجا 

 در کوچه باغ

پشت اقاقی 

                میان یاس

در رنگ و بوی خوشِ شهر روسپی

خون می چکد نهفته از این زخم های باز .

...

اینجا

 

برای مرگ

کوپن مفت می دهند

با نرخ روز

قیمت آن :

خون لاله هاست.

...

دیگر تمام قصه ی شهرم شکایت ست

با من بگو، خدای تو ای آسمان کجاست ؟

----------------------------------------------------------------------------------------

  ۱-  مصرعی از استاد مهدی اخوان ثالث که هم در دفتر « ارغنون » آمده و هم در دفتر « آخر شاهنامه » ...

 ۲- در این باره –  زنِ ده ساله – شعر ِ « به مهتابی که بر گورستان می تابید » اثر استاد اخوان ثالث رو از دفتر « زمستان » حتماً مطالعه کنید ...

 

نوشته : در ساعت <#time#>روزیکشنبه، 7 آبان، 1385


« کاروان »

    امروز نمي دونم بهونه م چيه که بازم اومدم ...

شايد همون « حديث رنج و غربت انسان » باشه که  به قول آقا مهدي ِاخوان ثالثِ

خودمون – بهانه ي قبلي م و هميشگيم -  :

... حسب حال است اين ، شکايت نيست

هر حکايت دارد آغازي و انجامي

جز حديث رنج انسان ، غربت انسان

آه گويي هر گز اين غمگين حکايت را

هر چه ها باشد

نهايت نيست ...

...

بگذريم ...

يکي نظرمو درباره عشق پرسيد ...

چي بايد مي گفتم ؟

يا بهتره بگم شما اگه جاي من بوديد چي مي گفتيد ؟

تو اون لحظه ياد آقا مهدي اخوان بزرگ افتادم :

« عشق را عاشق شناسد ، زندگي را من ... »

بعد يادم افتاد که من زندگي رو هم نمي شناسم پس بقيه ش روديگه نخوندم  ، اونجا ياد شعر «

کاروان »  سايه ي بزرگ افتادم ( هوشنگ ابتهاج ) ، که مي گه :

ديراست، گاليا!

 در گوش من فسانه دلدادگي مخوان !

 ديگر ز من ترانه شوريدگي مخواه!

دير است، گاليا! به ره افتاد كاروان

عشق من و تو ؟...آه

اين هم حكايتي است .

اما، درين زمانه كه درمانده هر كسي

از بهرِ نان شب ،

 ديگر براي عشق و حكايت مجال نيست .

 شاد و شكفته، در شب جشن تولدت

تو بيست شمع خواهي افروخت تابناك ،

امشب هزار دختر هم سال تو، ولي

خوابيده اند گرسنه و لُخت، روي خاك .

زيباست رقص و ناز سرانگشتهاي تو

بر پرده هاي ساز،

اما، هزار دختر بافنده اين زمان

 با چرك وخون زخم سرانگشت هاي شان

جان مي كنند در قفس تنگ كارگاه

 از بهر دستمزد حقيري كه بيش از آن

پرتاب مي كني تو به دامان يك گدا .

وين فرش هفت رنگ كه پامال رقص توست

 از خون و زندگاني انسان گرفته رنگ.

در تار و پود هر خط و خالش: هزار رنج

در آب و رنگ هر گل و برگش: هزار ننگ.

اينجا به خاك خفته هزار آرزوي پاك

اينجا به باد رفته هزار آتش جوان

دست هزار كودك شيرين بي گناه

 چشم هزار دختر بيمار ناتوان...

 

دير است، گاليا!

هنگام بوسه و غزل عاشقانه نيست

هرچيز رنگ آتش و خون دارد اين زمان .

 هنگامه رهايي لبها ودست هاست

عصيان زندگي ست.

 

در روي من مخند!

 شيريني نگاه تو بر من حرام باد!

بر من حرام باد ازين پس شراب و عشق!

 بر من حرام باد تپش هاي قلب شاد!

 ياران من به بند :

 در دخمه هاي تيره و نمناك باغشاه

در عزلت تب آور تبعيدگاه خارك.

 در هر كنار و گوشه اين دوزخ سياه .

 زود است، گاليا!

در گوش من فسانه دلداگي مخوان!

 اكنون ز من ترانه شوريدگي مخواه!

زود است گاليا ! نرسيده ست كاروان...

 

 روزي كه بازوان بلورين صبحدم

 برداشت تيغ و پرده تاريك شب شكافت ،

 روزي كه آفتاب

از هر دريچه تافت ،

 روزي كه گونه و لب ياران هم نبرد

رنگ نشاط و خنده گم گشته بازيافت،

من نيز باز خواهم گرديد آن زمان

سوي ترانه ها و غزلها و بوسه ها ،

 سوي بهارهاي دل انگيز گل فشان ،

 سوي تو،

             عشق من(1) !

                            تهران، اسفند1331               

============================================================

(1) : ما که عشقي نداريم ... ( جهت اطلاع آشنايان که فردا نگن: اِله بله جيم بله )

نوشته : در ساعت <#time#>روزیکشنبه، 2 مهر، 1385


دریغ ...

چهارم شهریور ،سالروز فوت بزرگمرد ادبیات ایران

استاد زبان و زمان

مهدی اخوان ثالث ( م.امید )

مهدی اخوان ثالث

      بعد از دو ماه به بهانه ي بزرگي به اين دنياي مجازي بازگشتم .

البته بهانه هاي زيادي وجود دارد و شما مهم ترين بهانه هستيد ... اما « مهدي اخوان ثالثِ» بزرگ  يا همان « م.اميد» مهربان و دست نيافتني، بهانه هميشگي من برا ي نوشتن بوده است ، شايد خودتان هم متوجه شده باشيد ... بگذريم ...

اخوان ...

نمي دانم درباره ي کسي که شايد مهمترين الگوي زندگي من بوده است چه بنويسم ... نمي دانم چه بگويم و ...

شايد فقط بايد از اقبال کمک گرفت و گفت :

... زمين به دوش خود الوند و بيستون دارد

غبار ماست که بر دوش او گران بودست ...

...

       براي امروز ، يا بهتر است بگويم امشب ، يعني ساعت 22:30 که اخوان بزرگ ما آسماني شد ، شعري از او را برايتان مي نويسم که شايد خوتان بارها خوانده باشيد ، اما اين شعر از بهترين نمونه هاي شعر نو ست و براي من حکايت هميشگي ام ...

بعد از دو ماه دوري با اخوان بزرگ : استاد مسلم زبان و زمان – به قول يار هميشگي اش دکتر شفيعي کدکني – به شما سلام مي دهم ... و ...

کاش او بود و ...

« قاصدک » 

قاصدک! هان ، چه خبر آوردي؟

از کجا ، وز که خبر آوردي ؟

خوش خبر باشي ، امّا ، امّا

گرد بام و درِ من

بي ثمر مي گردي .

انتظار خبري نيست مرا

نه ز ياري نه ز ديار و دياري - باري ،

برو آنجا که بود چشمي و گوشي با کس ،

برو آنجا که ترا منتظرند.

قاصدک!

در دل من همه کورند و کرند .

دست بردار از اين در وطنِ خويش غريب .

قاصدِ تجريه هاي همه تلخ ،

با دلم مي گويد

که دروغي تو ، دروغ ؛

که فريبي تو ، فريب .

قاصدک! هان ، ولي... آخر ... اي واي !

راستي آيا رفتي با باد ؟

با توام ، آي ! کجا رفتي ؟ آي ... !

راستي آيا جايي خبري هست هنوز ؟

مانده خاکسترِ گرمي ، جايي ؟

در اجاقي – طمع شعله نمي بندم – خُردک شرري هست هنوز ؟

قاصدک !

ابر هاي همه عالم شب و روز

در دلم مي گريند . (1)

                                      ( تهران ، شهريور 1338 )

... شنبه

چهارم شهریور ماه هزارو سیصدو هشتاد و پنج

... شانزده سال پیش

همین ساعت

بیمارستان مهر  تهران 

اخوان

.

.

.

... اکنون ،

دیری ست ،

نعش این شهید عزیز ،

روی دست ما چو حسرت دل ما ،

بر جاست .

امروز ،

ما شکسته ، ما خسته ،

ای شما بجای ما پیروز ،

این شکست و پیروزی بکامتان خوش باد .

هر چه فاتحانه می خندید ؛

هرچه می زنید ، می بندید؛

هرچه می برید ، می بارید ؛

خوش بکامتان اما ،

نعش این عزیز ما را هم به خاک بسپارید. (2)

--------------------------------------------------------------------------------------

(1)                دفتر « آخرشاهنامه » صفحه ی 136 چاپ زمستان و مروارید .

(2)                قسمتی از شعر « نوحه » از دفتر « از این اوِستا » صفحه ی 85 چاپ مروارید .

نوشته : در ساعت <#time#>روزشنبه، 4 شهریور، 1385


                        « 29 خرداد سالروز شهادت دکتر علی شریعتی »

می خواستم از دکتر برایتان بنویسم ، امّا ...

 

دکتر علی شریعتی 

   

   خورشید که غروب کرد ، عقربه های ساعت زمان نا معلومی را نشان می داد ، نمی دانم ساعت من خراب است یا چشمانم دوباره خسته شده اند ... ساعت را کوک کرده بودم تا سه بعد از نصف شب از خواب بیدار شوم و از دکتر برایتان بنویسم ... وقتی ساعت زنگ زد ، دیدم که آفتاب این بار هم بدون من طلوع کرده است ...

به اطرافم نگاه می کنم جنبش آهسته ی چند موجود مرده را می بینم که گویی چند روز قبل ، آفتاب بدون آنها طلوع کرده است ... بلند می شوم ، چشمانم سیاهی می رود ، گوش می دهم یک سو آواز بلبل است و جوی آب و سوی دیگر صدای فریادهای دوستم را می شنوم ، عباس را می گویم که چند روز پیش قاتل مادرش را کشت ... پلی می بینم ، رد می شوم ... عباس را در آغوش می گیرم ، بدنش شعله ور است ، نگاهش می کنم ، نگاهم می کند ، می سوزد و می سوزم ... دوربین جهتش عوض می شود : از بالا نمای بسته ای از من و عباس و شعله های بی امان دوزخ ... صفحه سیاه می شود و می نویسد : «  پایان »

..........................................................

       ساعت را روی 3 شب کوک کرده بودم  که  بیدار شوم واز دکتر برایتان بنویسم ... ولی نشد ... من دیگر مرده ام ... حالا که به اینجا رسیده ام ، یاد دکتر می افتم ومی گویم : « چه خوب است زنده نبودن چه خوب ...»

...

دکتر جان کجایی ؟

آهای دکتر علی شریعتی ، آهای مرد کجایی ؟

کارگردان کات داده است ولی تو انگار...

 دکتر جان یعنی تو مرده ای ؟

 باورم نمی شود ، عباس را محکم تر در آغوش می فشارم و این بار با هم گریه می کنیم ...

                                                     کجایی دکتر؟

                                                                       کجایی ؟

وتازه می فهمم که « من هم سالهاست که مرده ام ... »

صدای کارگردان را می شنوم که می گوید :

                                                  سه، دو، یک ، تکرار می کنیم ...

و می بینم کسی از روی پل رد می شود ...

 

....................................................

 

میان دوزخم ، ساعت از کار افتاده است ، دلم برای دکتر تنگ شد و یاد شب سفرش افتادم و برایش نوشتم ، اما نه با صدای ساعت و در لحظه ای مشخص ، در لحظه ای نا معلوم در نقطه گم در میان شعله های بی امان دوزخ :

 

« برای دکتر شریعتی »

 

- آنشب - :

 

امشب دلم گرفته و بارانِ بی امان

بر سقف و در زند این ضربه های سخت ،

در منظرم نشسته سمندی سیاه وش

بر من نظاره می کند و غصه می خورد .

گاهی یکی- نه قوی – شیهه ای ضعیف

وانگه صدا ی ناله ای از سقف آسمان

-گویی که پاسخ آن شیهه است این-

بعداز صدای ناله ی او ،

                              برق و دود

آه

بر سقف من زده این تندر غریب،

آتش گرفته خانه و خوابست بسترم

بی من مبان خانه ای از جنس مرگ و آه .

 

اسب سیاه لنگ و شلم همچنان به شب

بر من نظاره می کند و غصه می خورد 

گویی ز حادثه ای آگه است او

کاین گونه مست و  رام

بی هیچ جنبش سری و گردش دُمی

در زیر بارش بی رحم آسمان

                      گریه می کند .

*

*

*

- بعد از هزار شب - :

                                                

آنشب صدای بارش باران عجیب بود

با سقف آسمان ، سیاهی دنیا رفیق بود

آنشب صدای گریه ی رعد بود و ضجّه های زمین

آنشب غریب و نگون

                         آنچنان و چنین ...

آنشب ...

چه بگویم

پرواز عاشقانه ی مرغی اسیر بود ...

 

*

*

*

او رفت ورفت

وآنچه کنون مانده است چیست ؟

هیچ ؟

 نه

او هست و هست

« چشمان باز »

این است آنچه نیست ...

 

او مرد عرصه ی مردان مرد بود

او از علی و حسین و ابوذر پاک

او سرو راست قامت این دشت نحس بود ...

 

او هر چه بود

بود

او  منتظر

او شعله ای ز آتش پاک بهشت بود ...

*

آنشب دلم گرفت و زمین غصه دار شد

آنشب سکوت سربی این آسمان سرد

با اولین صدای تندر شب پر فروغ شد

کان مردِ راست از آنجا گذر نمود :

با گفتگوی دلش در شب سکوت

با آن هبوط غمین در دل کویر

او  از دل کویر برآمد و در آسمان شب

تنها ستاره ی این شهر پیر شد ...

 

او در پی علی

در خاک

آسمان خدا را بنا نهاد...

*

*

*

او با علی برآمد و با او تمام شد ...

...

 

نوشته : در ساعت <#time#>روزیکشنبه، 28 خرداد، 1385


   این شعر رو امروز قرار دادم با ذکر دوباره ی این نکته که من شاعر نیستم و شعر نمی گم و  اصلاً نمی دونم شاعری یعنی چی ...

 مؤخره ی کتاب « از این اوستا » سروده استاد مهدی اخوان ثالث (م.امید) رو حتماً بخونید تا بدونید چرا من می گم شاعر نیستم ...

اما دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی(م.سرشک) عزیز جایی گفته بود ( البته فقط یک مفهوم از اون گفته یادم هست ) که : « وقتی کودکی نمره بیست می گیرد و از خوشحالی می دود و سوت می زند ، حتی آن سوت هم شعر است ...» پس این نوشته را هم اینگونه تعبیر کنیم : « جوانی بخاطر نمره ی صفرش زمین خورده است و ناله می کند ، پس ناله ی او هم شعر است » ... بگذریم ...

 

« دیگر بس است »

 

امروز

        روز نخست و لحظه ی دیدار است

روز عزیز هجرت من از خاک

امروز

         روز سرور و شادی و شادابی ست

اما

هر سو نگاه می کنم از هر طرف که می بینم

سیل عظیم عزادارِ ،گریا ن است .

            گویی  

              امروز ، جامه دران عرصه ی امکان است .

 

 

بر من گذشته زمان

                        قصه ی تکراری ام بس است

دیگر میان خاک و خونم و بنگر

                                        که جای ، نه جایِ انکار است .

آری منم

           دوباره نگه کن

                             همان عزیز قدیم

       جامه به تن سفید و سیاه است چشم بیمارم .

گفتی : مرو

              گفتم : نمی شود اکنون نه وقتِ ماندن ماست

    دنیا به آخرش رسیده و گویی کسی نمی داند ... 

 

امروز

         هرچه گفتم و گفتی فسانه ای شد و مُرد

سوخت هرچه بود و

                           تمام شد

                                  هرچه نبود ...

امروز چه بگویم

                     توبگو :

                               کتاب سوزان است .

                                  دفتر عمر سوزان است .

                                       تنها نگاره های خاطره  در یاد سوزان است .

                                        امروز، رقص شعله و باد است و طوفا ن ست ...

امروز

         هرچه تو گویی ،

                                بگو :

                                         روز هجران است ...

...

بنگر چگونه می روم

                        و آنگه

                                از کجا به کجا

گفتی تو راست گفتی و گفتند مردمان :

                                                 « از ناکجای زمین می رود به ناکجای هوا ... »

از شهربندِ شما تا حصار خدا

از دوزخ شما به دوزخ او

تا قصه های لیلی و مجنون و آدمی و حوا...

 

... دیگر فسانه ی کذب است حال من

دیگر برو

              دلدادگی نه وضع و حالت ماست

وقت سرود عاشقانه و گل های سرخ نیست

گل های سرخ

                   همه بر دارِ قصه ها

                                بوی «قریبِ» تعفن گرفته اند ...

دیگر بس است

من می روم

                تا قصه های کاوه و سهراب و مَرد راه ...

من می روم تا ...

 

                                      دیگر بس است ...  

                                                                       « ميثم »

نوشته : در ساعت <#time#>روزچهارشنبه، 17 خرداد، 1385


 

شاعر نیستم ، دلم گرفت این چیزا رو نوشتم و چون حاصل لحظه های بی تابیه پس می شه بهش گفت شعر و یا « معر » و یا ... بگذریم و ... :

 

...

دروازه ی طلایی شهرم شکسته شد

افسرده حال شد این پیر پاک پوش

با پوستین کهنه ی اجدادی اش به خواب ...

آزرده شد دل مادر ، شکست بال

باران زد و

               سیل و سراب یکی شد و   

                                                صبح سیاه را

با ناله های مادر پیرم  ز خواب برد

با پوستین کهنه ی اجدادی ام  ، ولی

تاریخ پیر خسته و خوابم به خواب ماند

وین پیر سالخورده ی رنجور بی نصیب

حتی نشانی از من تنها به خود نداشت .

 

... باران زد و

                  سیل و سراب یکی شد و

                                               من را به خواب برد

                      در نا کجای شبِ شعله و حریق ...

 آهسته شب رسید

                   در ابتدای شب شعله و دریغ

ویرانه های خرابِ خرابات شهر نیز

             مستانِ بی دریغ به تاراج رفته را

در خون خویش شست و به اعماق شب سپرد...

آزرده شد دل و دریا به قهر رفت

من ماندم و شب و صحرا و سر نوشت

با ناله های مادر و شب گریه های پیر

با پوستین پاره و دستان چاک چاک

در قعر پست ترین لایه های شب

با کور سوی و پت پت  رنجور شب ستیز .

من ماندم و چراغ و دل و ناله های پیر

در ناکجای شب شعله و حریق

 من ماندم و سیاهی و صحرا و سرنوشت ... 

 

« میثم رضاوند »

                            

نوشته : در ساعت <#time#>روزجمعه، 12 خرداد، 1385


« محمد کرد »

 

به باغ سوخته با چشم ِاشكبار، نسيم

براي تسليت از بوي ياس ِمن مي گفت."

    راهي بس دشوار را بر تن خويش گزيده ساخته ايم، چون وجود خويش را تنها در اين راه توان تعبير داريم، ورنه نيستيم. هستم و   مي روم هرچه پيش آيد به هر جوري، توان رفتن خويش را از دست نخواهم داد. گفتنش سخت و رنج آور است، مي داني و هيچ     نمي گويي، همه را به لحظه اي مي فروشي كه جز پوچ هيچ در پس ندارد. چنان شكننده و آزار دهنده است كه خود به چشم ديدي آسمان نيز توان ِحملش را ندارد، خويش را چنان بر زمين و زمان مي كوبد كه جز چشمان ِدرد ديده، توان رام كردنش را ندارد، چنان به اشك آلوده است كه آه حسرت را از متن وجودم به تصوير مي كشد.به تصوير مي كشد و بر من طعنه ي پرواز مي زند، خويش را چنان مي شكند كه جز آشوب ِتنهايي ِسرد ِسكوت، توان ِبودنش را ندارد.

چه مي تواني كرد جز فريب ِتن ِسردِ خويش در سكوت وهم انگيز ِخيال، تن ِسرد ِخويش را جز به فرياد ِسكوت در اشك آلوده ترين ِتيرگي ام كه تاب  و توان ِتحمل آن را سراي سرد آسمان ندارد،چگونه به تصوير خواهي كشيد. خواهي سوخت و آنوقت بر عرياني ِتن ِخويش در شعله ها، اشك را فرياد خواهي زد؟

آه، چرا مرا به درد نبخشيدند، چرا مرا به خنجر ِعريان زندگي بستند و بر پشته ي سخت و تاريك ابد، محكوم به زيستن در مبهم ناآشنايي كردند،كه جز درد وناله در تو پاسخي نيابند!

پاسخي از سر ِمستي كه جز سرود ِآشناي ِمهر جوي ِدل ِپر دردي كه سراي ِسرد ِسكوت ِمسرور در عرياني ِزمستان ِشورانگيز ِرنج ساز ِخويش در تاريكي ِبي پناه ِشب است.

بودن و كشيدن، فرياد بر آوردن و بر سرور و مستي خويش ناله كردن كه ناله را نفرين سخت سرد است. سردتر از سكوتي غمناك بر شاخه هاي بي برگ و بار ِدرخت ِهستي ِمن...؟

آري درختي بي برگ و بار،تنها و خسته در بهاران، تشنه در بيابانم. سينه ي ِدردناك و مرگ بار صحرا بر شاخه هاي خشك من نقش شده است و خمودگي ام پر از زخم هاي دشنه هاي تيز و و آغشته، پشتي زخمي به تازيانه هاي ِپر درد ِ شب هنگام.دلم را به صد حصار ِدردناك آراسته اند، لبانم را به رژگونه هايي سوزان و برّان      آغشته اند. برگ هايم را به شكوه ِغم ودرد و با دستان ِسياه ِروزگار به فر بلوغ كشانده اند.

پوستينم را از خار و خس كبود ِبيابان جدا كرده به دردناكترين جامه هاي سنگين دنيايي زنجير كرده اند. نفسم را به هوايي متعفن و بدبو، سوزان و دردآور، شكننده و حسرت آميز تازه كرده اند و مرا ميان ريگ ها و سنگ هاي داغ به بستري از آغوش هاي آتش بار و خفه كننده وعده داده اند. زيبايي را از برم گرفته و مرا هم خانه ي زشتي و بيهودگي كرده اند، خانه ام را سوزانده و ويرانه را براي   خوشحالي ام ، به من و تنها به من ، هديه داده اند.

آه، پاهايم را گرفته براي جبران تختي زيبا و آراسته در كنج     ويرانه ام نهاده اند.

آه، چرا مرا به درد نبخشيدند، چرا شاهدي كور قرارم دادند، كه جز چشم نخواهم. چرا ديوانه ام كردند كه جز زنجير نخواهم،صدايم را گرفتندو جز سكوت نشانم ندادند، مرا از چه هراس مي دهند كه زاده ي خلوت ِتاريك ِسكوت را جز اشك و آه و ناله، درد ِغربت و درد ِحصار ِزيبايي، هراس و رنجي نيست... .

آغوشي گسترده ام به بزرگي ِدردناكترين ساقه هاي تنهايي روح، دردناكترين ساقه هاي تنهايي او، دردناكترين ساقه هاي تنهايي ِآرزوهاي تو. طلبم را توان گفتن نيست. گر سخني نمي رانم ، مپندار كه دلم آرام است، دريايي نهان است و قطره اي عريان.

حصارها را به شوق دري گشته ام، دلها را به شوق مهري بسته ام،دستهايم را به اميد گرماي تني شكسته ام ... !نيافتم چيزي جز آه و آه و آه، حسرت و اندوه ِبي حد دل، فرياد و فغان و ناله از مهر و صد مهر ... !

   آه كه نيافتم دردي را كه سكوت ِسرد ِبي حصارم را به فرياد آورد ...  .

و اگر من نخواهم ... !

و اگر تو نخواهي خويش را به شعله ها خواهم دوخت، تن ِسرد ِخويش را به عرياني ِباران گره مي زنم و بر برگ هاي خشك خويش، پاي سنگين عابران را سخت خواهم فشرد. هر آنچه  آموخته ام را به تاريكي ِسرد ِسرد ِجنگل خواهم فروخت و فرياد را در عرياني لبان خويش به تصوير سكوت آغشته خواهم كرد.خويش را به تن ِسرد ِپاييز خواهم سپرد و قطرات عريان خويش را در پس اتاق ِتاريك ِتنهايي ام به ديوار خواهم آويخت. شاخه هاي ِسوخته ي خويش را را با تبر شكسته به پير هيزم شكن ِسخت دلي كه جز اجاق ِآتش فروز ِكلبه اش پاسخي براي شاخه هاي سردم ندارد،هديه خواهم داد و بر گرماي تنش در زمستان ِغبارآلود ِخويش غبطه خواهم خورد.

برف را در آغوش خواهم گرفت و تن ِخويش را به سپيدي ِبي حد و حصارش خواهم داد. سخت در تنهايي خويش به غبطه مي نگرم كه وجودم را سيراب مي كند و بر تهمت ِوجودم صحه مي گذارد.

چشمان خويش را بر سكوت ِلبانت تكيه خواهم داد و فرياد    تنهايي ات رادر گوش زمان زمزمه خواهم كرد. توانم را سخت   مي شكافم و بر تاريكي ِمحكوم به درد يورش مي برم. مي سوزانم و از بن ريشه اش را به سقف آسمان مي كوبم. به شيشه هايي          مي كوبم كه جز آتش سرد ِسكوت بر تن ِغرقِ در شعله هاي نيستي بر وجودم حصاري سخت نبسته است. جز آه ِحسرت نشاني بر اين ويرانه سرايم ننهاده است. دلم را چنان اسير ِنبودن كرده است كه هر لحظه صدايي جز رفتن نمي شنوم، صدايي به بلندي ِامواج ِابد، صدايي به تاريكي ِشعله هاي ِخاموش، صدايي به بي سرانجامي لحظه هاي گمشده در تن ِسرد ِچشمان ِبي حصارم... .

بسوزانيد، بسوزانيد، بسوزانيد، كه هيچ فرياد ديگري در سكوت ِسرد ِبيابانم، در ميان شاخه هاي خشك ِحسرت ديده ام، در فراسوي عمق ِريشه هاي شعله ورم، در لواي سنگين ِشبم، در خطوط ِتيره ي تنهايي ام، در حسرت ِاندوه ِدلم، در برگ برگ ِاشك هاي غربتم، در هواي تيره ي نفسم، درتك تك ِزخم هاي تنم، ... نخواهيد يافت. 

 

 

نوشته : در ساعت <#time#>روزجمعه، 12 خرداد، 1385